تبليغاتX
و اتفاق افتاد
نوشته های حسین قطره سامانی

«کدومه؟» «همون که مانتو قهوه ای داره، می خواد چایی بگیره. ببین، پشت دوتا مردا» «همکلاسیت بود؟» «همکلاسیم نبود، همخونه ی سمانه اینا بود» زن بچه ای را که روی شانه اش خوابیده بود جابجا کرد و یک قلپ از چایی اش خورد. مرد جعبه ی بیسکویت روی میز را به طرف زن چرخاند «نمی خوام. تو اگه شام می خوای برو بگیرا» «نه بابا کی اینجا شام می خوره» ادامه داد: «نمی ری باش سلام علیک کنی؟ بعد از این همه وقت دیدیش» زن با اکراه و تردید، لب هایش را به طرف پایین قوس داد. بعد لبخند زد و گفت: «تولد سمانه بود رفته بودیم خونه شون، این همش تو اتاق پای تلفن بود. هی میومد بیرون، هی برمی گشت. با یه پسره ای دوست بود، گاهی میومد همو می دیدن» «با هم صمیمی بودین؟» «نه زیاد. یه شب خیلی جالب شد، سمانه اینا رفته بودن همه این تنها بود، منم تنها بودم، بهش گفتم بیاد اونجا و خلاصه اومد. همون شبم از شانس ما گاز خونه قطع بشه، وای، یعنی شاید تا ساعت یازده که صابخونه اومد وصلش کرد مردیم از سرما و گشنگی. زیر پتو نشسته بودیم واسه خودمون و کلی می خندیدیم. قرار گذاشتیم قید همه رو بزنیم و فرار کنیم بریم واسه خودمون. حالا گاز که وصل شد من گیر داده بودم واسش کوکو سیب زمینی بپزم. یه بساطی بود» مرد سرش را تکان می داد و با انگشتانش کاغذ جعبه ی بیسکویت را خم می کرد و دوباره صاف می کرد. زن نصف یک بیسکویت را شکست و دهانش گذاشت و باقی مانده ی چایش را سرکشید. نجوا کنان گفت: «رفت بیرون» خم شد بیرون سالن را نگاه کرد و گفت: «با کدوم اتوبوسه؟» مرد خمیازه کشید. زن پرسید: «برم؟» مرد با حرکت سر تأیید کرد و دستانش را برای گرفتن بچه دراز کرد. زن از روی صندلی اش بلند شد و از سالن خارج شد. مرد لیوان های یک بار مصرف را داخل هم گذاشت. خم شد و بیرون را نگاه کرد. بچه را محکم در بغل گرفت و آرام از روی صندلی اش بلند شد.

نوشته شده توسط حسین قطره سامانی در ساعت 3:58 | لینک  | 

باتریستوشا

پیرمرد از پسرش پرسید: «برا پسرت اسم انتخاب کردی؟» ثانیه ای به چشمان پسرش نگاه کرد و ادامه داد: «بذار زنت انتخاب کنه».

 

به قرآن همونه که اونجا نشسته

آن آدم ها یا منتظر روشن شدن هوا بودند، یا برای ساعت های اول صبح بلیط داشتند. ناگهان در شیشه ای باز شد و مرد ژولیده ای با چشمان گریان وارد شد و فریاد زد: «مرد حسابی اگه مرده بودم؟ اگه زنم مرده بود؟ اگه اون پیرمرد بدبخت مرده بود؟» دو نفر از کارمندان تعاونی دست مرد را پیچاندند و او را بیرون بردند. مسافران از پشت در شیشه ای نگاه می کردند. مرد کتش را بالا زده بود و زخمی را به آدم های بیرون نشان می داد. از زخمش بخار بلند می شد. دستان مرد را محکم گرفته بودند و او را به سمتی می کشاندند. بیشتر مسافران پشت در شیشه ای ایستاده بودند. دو سه نفر بیرون رفتند. چند نفر نشسته بودند و یکی دو نفر خواب بودند.

 

حمام

سرویس مدرسه ایستاد. پسری که وسط صندلی عقب نشسته بود، چشم هایش را بست و گوش هایش را گرفت. مازیار سوار شد. پسر را تکان داد و گفت: «به جون خودم دیگه ازش حرف نمی زنم. برات شکلشا کشیدم تو کلاس بت می دم خودت ببینی».

 

ژامبون آقا اسماعیل

«به خدا صد بار بش گفتم خودتا با این کله گنده های کارخونه کالباس درننداز. گوش نمی کرد. الان دو ماهه معلوم نیست کجاست، چی به سرش اومده».

نوشته شده توسط حسین قطره سامانی در ساعت 1:55 | لینک  | 

موبایل

ساعت نه شب، توی اتوبوس برا شماره ی خودش یه اس ام اس خالی فرستاد، ساعت چهار و نیم صبح، وقتی تو پیاده رو منتظر مینی بوس کارخونه ایستاده بود بهش رسید.

 

دیدار

مرد میانسال با دو چمدان بزرگ، رفت داخل آسانسور کنار دختر ایستاد. چند ثانیه با لبخند او را نگاه کرد و گفت: «غزاله. دختر مهری. دقیقاً همون جوری که فکر می کردم. من دایی سعیدم» دختر گفت: «ببخشید اگه اشتباه نکنم شما برادر خانم سلطانی هستید. من غزاله نیستم. خونه ی خانم سلطانی طبقه ی پنجم واحد هفدهمه» و طبقه ی سوم پیاده شد.

مرد لحظه ای در طبقه ی پنجم ایستاد. درب آسانسور بسته شد و آسانسور پایین رفت. مرد چمدان هایش را برداشت و از ساختمان خارج شد.

 

پرسپولیس –  سایپا

صدای گزارشگر تلویزیون تمام خانه را پر کرده بود. مادرش در آشپزخانه به زن همسایه گفت: «می بینی؟ تا بیاد این چهل و هشت ساعت مرخصی تموم بشه و برگرده اون تو، من و باباش دق کردیم».

 

بچه ها عین ضبط صوت می مونن

مرد سرایدار با نوزادی که در بغل داشت به طرف ماشین آمد و گفت: «خانم شکوهی شما به دخترت گفتی آقا نصیر عین خرگوش بچه می زاد؟».

 

کابوس

هوا هنوز روشن نشده بود. زن، آمد وسط هال ایستاد. به مرد نگاه کرد که در آشپزخانه نشسته بود و لقمه ی پنیر و گردو را دو دستی به طرف دهانش می برد. به اتاق برگشت.

نوشته شده توسط حسین قطره سامانی در ساعت 3:53 | لینک  | 

 

شما نام مرا می دانید

و من دیگر نمی توانم نامی را

برای خویش

ادعا کنم.

 

(احمدرضا احمدی - هزار پله به دریا مانده است - چاپ اول ۱۳۶۴ - نشر نقره)

نوشته شده توسط حسین قطره سامانی در ساعت 21:21 | لینک  | 

Mark and friend از David Malcolmson

 

"بچه های پیر" اولین عنوانی بود که برای نام پست به ذهنم رسید. بعد اما فکر کردم این ترکیب بار حسی را ناخواسته به سمت پیری و فرسودگی و نوعی زوال سرازیر می کند. و این اتفاق نباید می افتاد چون من در هر بار دیدن، به هر حال دو بچه را نشسته در کنار هم می دیدم: مارک و دوستش. و انگار موظف بودم به عنوان کسی که چیزی پای این عکس می نویسد و آن را معرفی می کند خدشه ای به "بچه بودن" بچه های عکس وارد نسازم. با این وجود، می بینید که نوشته ام را با آوردن این ترکیب آغاز کرده ام... هدفم از مطرح کردن این وسواس ذهنی اشاره به نوعی دوگانگی در وضعیت ظاهری بچه های عکس بود. انگار در موقعیتی وهم آلود و بدشگون بزرگسالی در جلد کودکی رفته و آن را تا حدودی دفرمه کرده. به جز نحوه ی نشستن مارک و دوستش هیچ چیز بچگانه ای در عکس نمی بینم: مدل موها، شکل و مدل لباس ها، انگار از دنیای بزرگسالی گرفته شده و کوچک شده. عکس هیچ رفتار خاص بچگانه ای را ثبت نکرده. و مهم تر از همه، نگاه شگفت انگیز مارک، تأمل، تعمق، تلخی و اندوه غریبش. کار بزرگ و ستودنی عکس (و عکاس) این که: این دوگانگی، این دو زانو نشستن، مدل موها، پنجره هایی که بر دیواری تیره تکرار می شوند، دیواری که بلندی اش را نمی بینیم، طولش را نمی دانیم (دیوار خانه؟ دیوار مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست یا جایی مثل آن؟ فاصله ی مارک و دوستش با خانه چقدر است؟ همین چند متر است؟ یا آن هزاران فرسنگ که از نگاه مارک تا دورها به راه افتاده؟...)، پس زمینه ای که تا عمق میدان خالی است، آسمان خاکستری و بالا تنه های پوشیده و شلوارک و دامن و سرما و نوعی انضباط را بدون جار و جنجال و القا و قضاوت از زاویه ای عالی روبروی ما گذاشته و به تعداد همه ی ذهن های مرورکننده ی عکس، منبع تأثیر و تأویل خلق کرده. و جادوی "قطعیت لحظه" را ببینید، که اگر چشمان دختر پیدا بود یا نگاهش را می دیدیم، شاید نگاه محشر مارک این قدر قاطعانه فراموش نشدنی نمی شد.

نوشته شده توسط حسین قطره سامانی در ساعت 4:30 | لینک  | 

«کی می ری؟» «فردا» «چرا امروز نمی ری؟» «امروزم اتوبوس نیست» «یعنی به خاطر من نیست که می مونی؟» «من چهار روزه این جام» «چهار روزه به خاطر بارندگی اتوبوس نیست» «یعنی چی؟ یعنی از فردای روزی که می رسیدم باید برمی گشتم؟» «نه منظورم این نبود» «چرا دیگه. می گی چهار روزه اتوبوس نیست. خوب یعنی من فقط یه روز باید می موندم این طور که می گی. واقعاً ببخشید که مزاحمت شدم» «چرت و پرت نگو»... لحظه ای سکوت. صدای کتری بود و صداهایی پنبه ای که فقط در بارش برف شنیده می شوند. گاهی شاخه ای جا به جا می شد. «همین امروز می رم» «چه جوری می ری؟» «با یه چیزی می رم» «با چی؟» «با اتوبوس» «مگه نمی گی نیست؟» «دروغ گفتم» «دروغ گفتی؟» «دیروز اتوبوس نبوده ولی امروز هست» «دو روز قبل و سه روز قبل چی؟» «انگار واقعاً سخت گذشته. اگه می دونستم نمی اومدم، راس می گم» «چرت و پرت نگو» «چرت و پرت چیه. خودت داری می گی» «من فقط خواستم بدونم چه روزایی اتوبوس نبوده» «برا چی بدونی؟» (بعد از کشیدن نفسی عمیق:) «تا بدونم چند روزشا به خاطر نبودن اتوبوس مجبور شدی این جا بمونی» «دیروز و پریروز اتوبوس نبوده» «یعنی دو روزه می خواستی برگردی؟» «چرا همچین کاری باید بکنم؟ یعنی یه روز فقط می موندم؟» «یه روز؟ من منظورم دیروز بود، تازه تو خودت می گی یه روز؟» «چرا چرت و پرت می گی؟» «چرت و پرت نمی گم. واقعاً ببخشید که مجبور شدی دو روز بیشتر بمونی».

برف روی درخت سرو، روی شیر آب حیاط، بند رخت، آماده بود برای فرو ریختن - سفید، وسوسه آور. «فردام اتوبوس نیست» «چرا؟» «با این برفی که داره میاد» «من که گفتم امروز می رم. لازم نیست این جوری بگی که» «چه جوری بگم؟ اه...» سرما به جسم لیوان شیشه ای که از صبح پشت پنجره مانده بود رسوب می کرد. پشت در ایوان اگر می ایستادی، همین سرما را با استخوان انگشتان پا حس می کردی. «فردا می رم. هرچی می خواد بشه. اتوبوسم نبود یه روز دیگه می مونم» «...» «چرا چیزی نمی گی؟».

هرکدام قبل از آن یکی زور می زد و از زمین بلند می شد، اول با اکراه لیوان را از پای پنجره برمی داشت، بعد می رفت به آشپزخانه سراغ کتری که داشت کم کم بدون آب زوزه می کشید. بعد، توی یکی از دستگیره های استیل کابینت ها خودش را نگاه می کرد - دماغش را، چشم ها را، لب ها. از نزدیک. از خیلی خیلی نزدیک.

نوشته شده توسط حسین قطره سامانی در ساعت 16:56 | لینک  | 

At the Pub از Ian MacEachern 

این عکس مرا با دو حس متفاوت روبرو می کند، تنیده در هم، ولی در عین حال بی اثر کننده ی هم: اولی کلمه ی "نقص" را هم پیمان با "کمبود"،"حرمان" ضربه دار در سرم تکرار می کند. یکی از چراغ ها خاموش است (تاریک است)، پایین تنه ی هر دو در تاریکی قرار گرفته: زن نشسته اما ایستاده یا نشسته بودن مرد معلوم نیست (تردید در تشخیص قد مرد)، شانه های زن افتاده، موهای مرد ریخته و در هر دو نشانه های عمری رفته یا عمری زخم خورده پیداست و همچنین لباس های پاییزی زمستانی به تن دارند. ترکیب این ها باعث می شود مرد و زن قوت قرار گرفتن در این نور (از بالا) با آن جلوه های نمایشی اش را نداشته باشند. و این گونه می شود که بر روی عناصری مثل لیوان و سیگار که در دست هر دو هست و عینک زن و همین لباس های گرم، شاید بی رحمانه غبار غم می نشیند.

حس دوم نوعی بسنده کردن و خشوع با خودش دارد. لحظه ای عکس را بدون مرد و زن تصور می کنم، و بعد آن ها می آیند و زیر نوری یگانه "کنار هم" می ایستند. توجه من به نگاه و لبخند آن ها جلب می شود: مقدمه ی یک بوسه، سکوتی معنا دار، لبخند برای همدلی، برای همدستی، پنهان یا آشکار کردن تمنای کلمات و... اما در تمام این لحظات، خط به خط حس اول نیز با من هست، همانطور که وقتی در قلمرو حس اول عکس را نگاه می کنم می دانم لحظه ای در دیدن عکس می رسد که چشمان من فاصله ی میان دو نگاه، دو لبخند را چند بار می رود و می آید. آن شانه های افتاده، آن لباس های بغض کرده، این در روشنایی در تاریکی کنار هم ایستادن و این نگاه ها، براده های مرگ و زندگی، گره خورده به هم و گاهی وابسته به وجود هم معنا پیدا می کنند. یادآور روابطی، که در دنیای منحصر به فردشان "همه چیز" حضور دارد و مؤمنانه تکرار هم می شود: خلوت ها، نجواها، عشق ورزی ها، رازها، خنده ها و روزهای خاطره ساز؛ اما در کنار این ها حضور سرد و مجلل همه ی آن چیزهای "دیگر" لحظه ای از نفس نمی افتد: تردید، فاصله، دلسردی، اضطراب، احساس گناه، نداشتن جواب، نداشتن سوأل، نقص ها... فرد معمولاً بعد از گذشتن از این روابط تاوان همه ی این تضادها و تناقض ها را پس می دهد: شکنجه ی آواره گی در سلول های یقین و شک. نباید می بودیم، باید می بودیم. باید می شد، نباید می شد و...و...

نوشته شده توسط حسین قطره سامانی در ساعت 20:4 | لینک  |