رودخانه پایِ خواب رفتهام را برد
سرانجام، در و دیوارِ خانه
از شبِ من گم شد.
دیگر چه اهمیتی دارد
تمامِ چراغهای خانه روشن شود
یک نفر از ما
سوزن را گوشهی قالی پیدا کند.
رودخانه چشمانام را دندان زد
آب از پشتِ پوستِ گردنام
خونِ ترسیده را دوره کرد
شاخهها کلیدِ خانه را جُستند...
...پائیز نبود. از تو بعید بود اشتباه کنی. حالا هرچه بود، چه دردی را دوا می کند؟ هروقت من از تو یک حرفِ جدی خواستم، میروی یک جاهایی که راهِ برگشتن ندارند. حواست هست که؟ بعد هم، منظورت از...
...رودخانه به حیاطِ خانه رسید
دیگر چه اهمیتی دارد.
اطلسیها را خواباند
قوطیهای خالیِ رنگ را
از هم جدا کرد...
...تو بیا جایِ من بنشین و بگو چهکار کنم. میدانم، هیچ کس نمیتواند جای آن یکی باشد. همین بود؟ اما من که همیشه توانستم جایِ تو باشم. میخواهی جایِ تو بروم نزدیکِ همین رودخانه و...
...پشتِ آینه، شمعی پنهان بود
در تاریکیِ آبها
گم شد...
...نزدیکاش هم نمیروم، اما دلام میخواهد. باورت میشود تا حالا یک بار هم دستام به سوزن و نخ نخورده؟ اما دلام میخواهد یک روز که خانهام، خانهی خودم، پر از نورِ آفتاب بود، وسطِ گلِ یک پتو بنشینم و برایش ملافه بدوزم. حالا تا خانهی خودم. ببینم آنقدر جا دارد که...
...مردم هنوز
رویِ آتشِ خاکستر شده
اسفند میریزند
دستِ بچهها را
در آبِ رودخانه میشویند
اما درختانِ کبوده
دیگر کسی را نگاه نمیکنند.
یک نفر از ما
رویِ برگها مینشیند
پایِ خواب رفتهاش را
دراز میکند.
(حسین قطره سامانی)
